تخیلاتِ رام نشدنی

چهارم شخص مجهول!

تخیلاتِ رام نشدنی

چهارم شخص مجهول!

تخیلاتِ رام نشدنی

death sentence

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۹ ق.ظ

انگار همهٔ دنیا آمده بودند تا شاهد ماجرا باشند.

صدای تق‌تقی بلند شد و همهمه ها خوابید. جلسهٔ دادرسی شروع شد.

قاضی بی‌رحم حکم کرد، محکومم کرد به مرگ؛ به جرم تباه کردن زندگی خودم. دوباره همهمه‌ها بالاگرفت. کسی از سمت چپم برخواست، اجازه گرفت و با صدای رسا شروع به صحبت کرد: "دنیاهای رنگین محکوم به مَحو شدن نیستند، فقط متناسب با رنگ، بغض رو باید نقاشی کرد!" نگاهش کردم، همه‌چیزش برایم آشنا بود، چشمانش، صدایش، چقدر شبیه‌ام بود؛ او اصلا خودِ خودِ من بود. نگاهمان درهم‌آمیخت‌، در لحظه ای به بلندای ابدیت درون چشمانش غرق شدم که ناگهان حضار کف زدند و هیئت منصفه قهقهه‌ای تلخ نثارم کردند.

آن لحظهٔ طلایی همچون حباب صابونی ترکید و تنها حس خلأ وحشتناکی بود که وجودم را محکم در آغوش می‌فشارد.

  • ۹۷/۰۳/۲۶
  • آراگُل ‌‌