تخیلاتِ رام نشدنی

چهارم شخص مجهول!

تخیلاتِ رام نشدنی

چهارم شخص مجهول!

تخیلاتِ رام نشدنی

in the name of mom

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ب.ظ

امشب مجبورش کردم باهام برقصه. اتفاقا داشت بهش خوش می‌گذشت.

آره من نیاز داشتم شارژ شم. 

وقتی لبخندشو میبینم تحمل شرایط برام آسون تر میشه، صبور تر میشم و البته قوی تر.

با اینکه میدونم هر لحظه ممکنه همه چیز متلاشی شه اما به طور وحشتناکی داره بهم خوش می‌گذره.

  • ۹۶/۱۲/۲۸
  • آراگُل ‌‌

نظرات  (۳)

از اون نوشته هایی بود که می تونستی خوشگل ادامه اش بدی و خواننده رو تا عطف ماجرا سوق بدی
اما خب.. با اینکه زود بستیش اما بازم عالی بستیش :)
پاسخ:
کاملا فی‌البداهه نوشتمش.
شاید اگر کمی روش فکر میکردم یه چیز بهتر ازش بیرون میومد.
چرا همه جا همه چیز رو به تلاشیه؟
بت خوش بگذره همیشه عزیزجان:)
پاسخ:
همه جا و همه چیز؟ واقعا نگران کننده‌س.
همیشه؟ میدونی که غیرممکنه، فقط گاهی میشه حتی تو شرایط بد بحرانی خوش گذروند. همین‌قدر مضحک (=
خداروشکر که خوش گذشته بهت :))
فکر متلاشی شدن چیزی رو نکن ، مثبت باش! از امروز لذت ببر  :)
[ژست اینایی که مثلا نصیحت میکنن و بارشون هست را به خود میگیرد :| ]
:))
پاسخ:
تو چطور؟ بهت خوش میگذره؟ ((=
اره به این نتیجه رسیدم هرچی کمتر بهشون اهمیت بدم (به چیزایی که واقعا لایق کم اهمیت بودن هستن و من زیادی بزرگشون میکردم!) چقدر همه چیز بهتره^^
[بهت میاد D:]