تخیلاتِ رام نشدنی

چهارم شخص مجهول!

۹۰

شهر بوی دریا می‌دهد

آب تا آرنجمان بالا رسیده

ماهی ها روی آب شناورند

با چشم های همیشه بازشان زل زده‌اند به آسمان

آب تا گلویمان بالا رسیده

لجن تا سقف خانه ها را فرش کرده

کوسه ها آرام آرام نزدیک می‌شوند

آبْ سرخی خوش رنگی به تن کرده

دگر صدای قار قار کلاغ‌ها را نمی‌شنویم

آب گوش‌ها، ریه‌هایمان را پر کرده

خنکای این مایع سرخ رنگ آرام آرام گرمای وجودمان را در خود حل می‌کند

آب از سر ما گذشته، چرا هنوز زنده‌ایم؟

۸۹

کم کم فراموش می‌شوی. صدای تو را کوهستان درآغوش می‌گیرد و لب‌هایت تا ابد روی هم می‌مانند. چشم‌هایت در آخرین پیچ رودخانه غرق می‌شوند و تنها دو زخم گشوده زیر اَبروان ضخیمت باقی می‌ماند. آنگاه گل های اقاقیا جلوه زیباتری خواهند داشت. با دست‌هایت که از دل مرداب بیرون زده اما، نمی‌دانم چه کنم. بعد از تو به هرکجا که پا بگذارم سایه ها به احترامم کوتاه می‌شوند.

آنگاه که تاریکی وحشیانه به تنم خنج می‌کشد و دست می‌اندازد بیخ گلویم، تنها یاد تو می‌تواند مرحمی باشد بر روی زخم هایم.

بیا به عقب بازگردیم.

من به امید رهایی به دست‌هایت چنگ می‌زنم. گل های اقاقیا سقوط می‌کنند و می‌میرند. رودخانه همان مسیر را بر‌می‌گردد و چشم هایت را برایم به ارمغان می‌آورد و لب‌هایت دوباره برای آخرین بوسه روی شانه‌ام می‌رقصند. کوهستان صدایت را پس می‌زند و آنگاه فراموشی دگر معنایی ندارد.

۸۸

هر روز داره به لیست کسایی که رهاشون می‌کنم اضافه می‌شه، افرادی که گاهاً وجودشون هم منو آزار میده و من هر روز منزوی‌تر می‌شم. تا قبل از این می‌گفتم من هیچ‌وقت نمی‌تونم از آدم‌ها دست بکشم، هرچقدر هم که منو آزار بدن؛ ولی حالا می‌بینم که چقدر راحت می‌تونم این‌کارو انجام بدم. بعضی روزا می‌تونم در راه محبت به آدما رسماً جون بدم و بعضی روزا هم پتانسیل اینو دارم که آدم بکشم! واقعاً که بعضی تغییرات می‌تونن خیلی هولناک باشن.

این روزا یه علامت سوال بزرگ توی سرمه و سنگینی‌ش داره گردنم رو خرد می‌کنه.

۸۷

دوست دارم کوچک شوم، آن‌قدر ریز که یک مورچه در گذر بیاید و مرا با خود به باغچهٔ خانه‌مان ببرد. ببرد زیر درخت بِه و تا زمستان همان‌جا نگهم دارد. من در عوضْ یک شب برفی و سوزناک، وقتی که دیگر هیچ دانه‌ای باقی نمانده؛ به یک شام لذیذ دعوتش خواهم کرد.

تغییر، تجربهٔ جدید یا قبل و بعد؟

همیشه توی زندگی من اتفاقاتی رخ میده که اون رو به دو بخش قبل و بعد از همون اتفاق تقسیم می‌کنه. نکتهٔ مهمی که می‌خوام روش تاکید کنم این هست که این اتفاق ممکنه خیلی زود فراموش یا کمرنگ بشه و صرفا برای چند روز این تغییرِ قبل و بعدی رو احساس کنم. آخرین بار وقتی بود که به‌خاطر حساسیت دارویی نزدیک بود بمیرم، شاید حتی اگر به دادم نمی‌رسیدن هم نمی‌مردم ولی دوست دارم این‌جوری فکر کنم، که نزدیک بود بمیرم؛ چون تاحالا به این شدت برای نفس کشیدن تقلا نکرده بودم و همین‌طور هیچ‌وقت انقدر مرگ رو نزدیک خودم احساس نکرده بودم. تجربهٔ وحشتناکی بود و من به شدت ترسیده بودم وقتی که انگار یک وزنهٔ صدکیلویی روی سینه‌م گذاشته بودن و نمی‌تونستم شش هام رو پر و خالی کنم. صداهای اطراف گنگ شده بود و انگاری توی خلا فرو رفته بودم. یادمه یک‌طرف صورتم رو حس نمی‌کردم و مامانم میگه عین ماهی دهنت رو باز و بسته می‌کردی و در نهایت گفتی دارم تموم می‌شم. عجب جمله‌ای! به هرحال دلم می‌خواد این‌جوری تفسیر کنم که من به زندگی چنگ زدم و تونستم توی مشتم بگیرمش.

بعد از این‌که کاملا حالم خوب شد و شب‌ها می‌تونستم روی تخت خودم بخوابم واقعا یک تغییر عظیم رو احساس می‌کردم، انگار که همه چیز جدید بود.

برای خودمم عجیبه، حالا که بهش فکر می‌کنم دلم می‌خواد باز هم تجربه‌ش کنم.

۲

هَرَب

ما از شهر گریخته بودیم و به جنگل پناه آورده بودیم، خزیده بودیم لابه‌لای علف‌ها، توی لانهٔ کلاغ‌ها، میان ریشهٔ درخت‌ها.

ما از شهر گریخته بودیم و به رودخانه پناه آورده بودیم. با موج‌ها همراه شده بودیم. از شیب آبشار سقوط کرده، درحالی که با اولین جوانه‌های درخت گردوی پیر وداع می‌گفتیم؛ جایی در حوالی پیچ دوم رودخانه میان گل و لای گیر کرده بودیم.

ما از شهر گریخته بودیم و به دریا پناه آورده بودیم، به‌سوی دور ترین جزیره‌ها در عمیق‌ترین اقیانوس‌ها. می‌خواستیم این‌بار نه سهراب باشد و قایقش، نه جک و رز و آن کشتی کزایی. می‌خواستیم که ما باشیم و قصه‌های خودمان با سرگذشتی که از سر گذشته بود.

به خودمان که آمدیم، مارا لابه‌لای دیوار های شهر دفن کرده‌بودند. ما مُرده بودیم و مرگ نمی‌فهمید!

۰

من دارم از خودم تعجب می‌کنم

چنین آشفته

یک قابلمه بردار، تا نیمه آب بریز. ته مانده‌ی قرمه سبزی ظهر را تویش خالی کن و روی شعله ملایم بگذار. حالْ کاکتوس را از ریشه دربیاور، خاکش را توی قابلمه بتکان و نگینی خرد کن. جوراب های بوگندوی صمد را هم ساطوری و اضافه کن؛ بگذار خوب چرکش قوام بیاید. نمک و پودر سیر به میزان لازم. در این مرحله باید قسمتی از موهای چربت را بچینی و توی قابلمه بریزی. یک سوزن توی انگشت سبابه‌ات فرو کن و اجازه بده یک قطره از آن مایع سرخ رها شود. شعله را کمتر کن، ملاغه را بردار و آرام و آرام هم بزن. مخلوط به دست آمده را خالی کن توی توالت و سعی کن امشب زودتر بخوابی.

۳

از هر دری سخنی...

فکر کنم قراره یه پست طولانی باشه..

 

خاله بودن احساس خوبی داره. به خصوص وقتایی که دست‌هاشو دراز میکنه تا بغلش کنی!

همیشه یه نفرت عجیبی از بچه ها داشتم، حتی یادمه کوچیک تر که بودم وقتی مامانم احتمال میداد باردار باشه تنها کسی که به شدت عصبی و ناخوش بود من بودم و چندبار حمله کردم طرفش و با مشت روی شکمش کوبیدم! شاید علاوه بر اون تنفر واقعا چشم دیدن یه بچه ای که توجه بقیه رو داشته باشه، نداشتم. اما حالا که بیشتر بهش فکر میکنم یه جورایی دلم میخواد یه خواهر یا برادر کوچیک تر از خودم داشته باشم. مطمئنم من خواهر و حامی خوبی واسش میشدم، البته اگر بود. سنم زیاد نیست ولی فکر کنم اونقدر تجربه کسب کردم که حداقل بتونم تو یه سری موارد راهنماییش کنم. کسی که خودم نداشتم. بگذریم، جدا از همه اینا، خواهرزاده‌مو خالصانه دوست دارم و براش کلماتی به کار میبرم که تاحالا به هیچ‌کس دیگه نگفتم.

دیشب فکر کنم از نیمه‌شب گذشته بود وقتی که داشتم میرفتم دستشویی دیدم که مامانم بیداره، رفتم کنارش دراز کشیدم و به رسم بچگی سرمو روی دستش گذاشتم؛ بغلش کردم و دوبار بعد از صدا کردنش بهش گفتم که دوستش دارم.

همیشه میگفتم اگر مدرسه نباشه من از افسردگی داغون میشم، اما حالا میبینم که چقدر داره بهم خوش میگذره! حداقلش اینه که منفی بافی رو کنار گذاشتم اما نه کاملا. به هرحال اینم یه امتیاز مثبته.

هفده سالم شده و به شدت حسودی میکنم وقتی یکی میگه فلانی سیزده-چهارده سالشه! عجبا..

هیچ‌وقت اینطوری ننوشته بودم. هنوزم معتقدم من اینطوری‌نویسِ(روزانه نویس مثلا؟) خوبی نبودم و نیستم. یاد معلم انشا افتادم. قرار بود توی کلاس انشا بنویسیم و همون روز سر کلاس بخونیمش. من هیچی ننوشتم و صفر گرفتم. همیشه معتقد بودم و هستم که نوشته خودش باید بیاد، مجبوری نوشتن ندرتا چیز خوبی از کار درمیاد. حداقلش نوشته ای که از سر اجبار بنویسم هیچ‌وقت خودم رو ارضا نمیکنه.

این روزا بیشتر از هرچیزی دلم میخواد یکی پیشم باشه که باهم فیلم ببینیم و موزیک گوش بدیم. یکی که تقریبا شبیه خودم باشه. یکی که مثل من بلد نباشه خوب برقصه اما برقصه. یکی که با موزیکای تند دیوونه‌وار سرشو تکون بده!

 

اگه یه خواهر یا برادر کوچیک تر از خودم داشتم یه شب تو تاریکی بغلش میکردم و درحالی که موهاشو می‌بوسیدم در گوشش زمزمه میکردم: این دنیا درحالی که به شدت به دردنخوره اما ارزشمنده، اتفاقای خوب و بد زیادی برات رقم میخوره اما مطمئن شو که همشون رو دوست‌خواهی داشت.

حرفای خیلی خیلی زیادی دارم که اگه یه خواهر یا برادر کوچیک تر داشتم بهش میگفتم اما الان چیز زیادی یادم نمیاد! |=

۲

حتی شما دوست عزیز

چرا نمی‌تونم از آدما دست بکشم...

۸
MENU
About me
دیگه نوشتن و حرف زدن کار من نیست. من نیاز دارم سیستمی طراحی بشه تا با زدن یه دکمه افکارم دایورت بشه توی ذهن دیگری؛ این‌جوری شاید منظورم به درستی منتقل بشه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان