Born To Die

Born To Die

این منم در شب، گمشده ای در این خروار خروار سیاهی که در پی گمشده‌ای‌ست در این خروار خروار سیاهی؛ افسوس اما تو پلک بسته. اگر می‌دانستی درخشش چشمانت در آسمان زندگی‌ام خورشید را بی‌قرار می‌کند، ماه را پشت ابر ها پنهان می‌‌کند، اگر می‌دانستی عسلی چشمانت جهان را شیرین میکند..آخ اگر می‌دانستی خواب برایت معنی نداشت. 

می‌جنگم در این خروار خروار سیاهی تا پیدا کنم فروغی که اگر نباشد آسمانم تاریک، زندگی ام کور و جهانم تلخ میشود. اگر باور کنی چشمان تو نوش‌دارویی‌ست که جان می‌بخشد به تن بی‌جانم که جانش برای تو ذره ذره شد اما ر‌ه‌آوردش جام چشمانت بود که هرگز جهانی نبود، جامی که تنها سندش به نام من بود، جامی که با نوشیدنش جانی احیاء شد.


● می‌دونم اون‌طور که باید و شاید نتونستم به جام جهانی ربطش بدم ولی خب نوشتم و نخواستم دعوت دوستم رو بی‌جواب بذارم ((=

  • آراگُل .

انگار همهٔ دنیا آمده بودند تا شاهد ماجرا باشند.

صدای تق‌تقی بلند شد و همهمه ها خوابید. جلسهٔ دادرسی شروع شد.

قاضی بی‌رحم حکم کرد، محکومم کرد به مرگ؛ به جرم تباه کردن زندگی خودم. دوباره همهمه‌ها بالاگرفت. کسی از سمت چپم برخواست، اجازه گرفت و با صدای رسا شروع به صحبت کرد: "دنیاهای رنگین محکوم به مَحو شدن نیستند، فقط متناسب با رنگ، بغض رو باید نقاشی کرد!" نگاهش کردم، همه‌چیزش برایم آشنا بود، چشمانش، صدایش، چقدر شبیه‌ام بود؛ او اصلا خودِ خودِ من بود. نگاهمان درهم‌آمیخت‌، در لحظه ای به بلندای ابدیت درون چشمانش غرق شدم که ناگهان حضار کف زدند و هیئت منصفه قهقهه‌ای تلخ نثارم کردند.

آن لحظهٔ طلایی همچون حباب صابونی ترکید و تنها حس خلأ وحشتناکی بود که وجودم را محکم در آغوش می‌فشارد.

  • ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۹
  • آراگُل .

تا حالا باکسی که اسمش با من یکی باشه هم‌صحبت نشده بودم. هی صداش میزدم و کمی مکث میکردم، اون با تعجب نگاهم میکرد و من به چیزی که چند لحظه قبل از تارهای صوتیم جدا شده بود فکر میکردم! حس غریبی داشت.

  • آراگُل .

در سرم آهنگری خستگی ناپذیر کار می‌کند.

ساعتِ روی میز از عقربه هایش خسته شده، نی در باتری خود می‌کند و اسید می‌نوشد.

دنگ دنگ دنگ... آهنگر می‌کوبد چکش را بر روی آهن، تا بسازد شمشیری پولادین که جدا کند سر از تنِ خیال.

ساعت آخرین جرعه‌ی اسید را می‌نوشد و می‌گوید: لحظه ها بیمار تر از آن‌اند که شاد باشند.

شمشیر را داخل کوره می‌گذارد، آنگاه است که چشمانم تار می‌شود، شقیقه هایم داغ می‌شود، همه جا سیاه می‌شود، سرم تیر می‌کشد؛ انگار میله‌ی داغی را از پیشانی‌ام داخل و از پس کلمه‌ام بیرون کشیده باشند.

ساعت فریاد می‌زند: لحظه ها همه‌شان از بیماریِ خود به مرگ خواهند افتاد!

شمیر را توی آب فرو میبرد، جیـــــزز.. همه جا واضح می‌شود، ناخودآگاه لبخندی روی لبم می‌نشیند. کم کم تبدیل به قهقهه می‌شود و چندی بعد.. جیغ های گوش‌خراش.

ساعت تیک تاک‌اش را از سر می‌گیرد و زمان چنان به تندی می‌گذرد که انگار دستی نامرئی حرکت عقربه ها را دو برابر کرده.

  • ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۶
  • آراگُل .

فریاد زدن تو طبیعت به درد نمی‌خوره، اینکه بری تو کوه و بیابون داد بزنی و باد ولگرد اونو با خودش به ناکجاآباد ببره به هیچ دردی نمی‌خوره.

اینطوری هیچ‌وقت آروم نمی‌شم. این قبیل صداها، همشون باید با فرکانس دقیق ثبت بشن؛ با تمام لرزش‌ها و دامنه ها. باید خودتو حبس کنی تو انفرادی و شروع کنی. فریاد باید بخوره به در و دیوار، برگرده و سیلی بزنه به صورتت.

باید تمام کلماتش ثبت بشه، هرچی گفتی، فحش‌هایی که دادی، حتی اونجایی که اکسیژن کم آوردی و به هِس هِس افتادی؛ مخصوصا امتداد زوزه‌ی حیوانیِ آخرش که نشون میده چقدر گرگ درونت خشمگینه و اگر برسه طرفتو تا چه میزان دلچسبی تیکه و پاره میکنه.

  • ۴ نظر
  • ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۶
  • آراگُل .

بغضش را فرو خورد. چشم هایش با بی‌قراری این سو و آن سو را می‌کاوید گویی به دنبال ذره ای امید و آرامش می‌گشت.

کسی آن طرف آیینه دهن‌کجی می‌کرد. به او خیره شد و با صدای گرفته و دورگه ای که به‌نظر می‌رسید بعد از سال ها سکوت از حنجره اش خارج می‌شود گفت "تو یه دختربچه‌ی احمق بیشتر نیستی" و بلافاصله زد زیر خنده، خنده‌ی دردناک و هول‌انگیزی که در فضای اتاق می‌پیچید.

  • ۳ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۸
  • آراگُل .

امشب مجبورش کردم باهام برقصه. اتفاقا داشت بهش خوش می‌گذشت.

آره من نیاز داشتم شارژ شم. 

وقتی لبخندشو میبینم تحمل شرایط برام آسون تر میشه، صبور تر میشم و البته قوی تر.

با اینکه میدونم هر لحظه ممکنه همه چیز متلاشی شه اما به طور وحشتناکی داره بهم خوش می‌گذره.

  • آراگُل .

نوشته های مبهم، زندگی ته‌سیگاری و روز هایی که شب می‌مانند. همیشه منتظر این جمعه های نحس هستم. چیزی را به یادم می‌آورد که هیچ‌جوره نمیخواهم تکرار شود، حتی همان یک بار که به زبانم آمد بدترین حالت ممکن را تجربه کردم. چیزی مانند تلاش روح برای بیرون آمدن از قالب تن! اما یک جور محکومیت قی‌آلودِ سگی‌ست که باید طی شود.

کسی نمی‌فهمد، کسی نمیداند.

 پیرمرد توان هضم زمین خوردن را ندارد و تکه ای از مغزش که شمع هزار ساله‌ی تولدش را حمل میکند به یکباره خاموش میشود. چه کسی عصای پیرمرد را برداشت؟

بی‌خوابی‌ست و تهوعِ همه‌ی چیزهایی که در طول هفته به خوردت داده‌اند، شایدم تلقینی سیاه از تنفر یا ایستگاهی برای ایستادن فرار مغزها!

قطره‌ی خون با پریدن از پرتگاه رگ خودکشی می‌کند و سلول‌های دفاعی بدن قهقهه‌ی وحشتناکی سر می‌دهند.

در آخر همه چیز به‌قدری آشفته و غیر مرتبط است که نامه‌ی خداحافظی جمله‌ی نمیدانم چه بر رویم نوشت را با مچاله کردن خود آشکار میکند!

  • آراگُل .

در گوشه ای ترین گوشه‌ی اتاق عنکبوتی غمگین، بی صدا ترین تار دنیا را می‌نوازد، دیوانه‌ی شعرهایم می‌رقصد و ناخن هایش دیوار را نقش می‌دهند.

سرش چو پتکی سربی واژه هارا می‌کوبد، بر سرشان فریاد می‌زند و الَک‌شان می‌کند؛ گویی در مردابی لجن‌گرفته پی ذره‌ای طلاست.

در اعماق آینه به دخترک چشم سیاهی می‌نگرد که با گونه های خیس از شیطنت می‌خندد،

نعره می‌زند بی‌شرمی‌اش را، جلوی دهانش را می‌گیرد ولـی در سیاهیَش غـرق می‌شود؛ غرقِ در خلاء، غرقِ در پوچی.

روزی سه بار خودش نبودن را توی دستشویی بالا میآورد و هربار با ذهنی دردناک جنین ناقصی از واژه ها می‌زاید.

از نکبت و خستگی که سراپایش را فرا گرفته به دنبال قطره ای روشنایی در این اقیانوس تاریکی، تا گم شدن در هزارتوی نفرت انگیز زندگی؛ همه چیز بن‌بست است و راه گریزی هم نیست.


  • آراگُل .

صدای پارس سگ های ولگرد شنیده نمی‌شد، حتی فریاد باد خفه شده بود. سکوت برقرار شده بود، چنان سکوت سنگینی که به پرده‌ی گوش فشار می‌‌آورد؛ چنان عظیم بود که درفضا نمی‌گنجید!

چیزی به ذوب شدن شاخه‌ی لُختِ درخت زیر نگاه خیره‌اش نمانده بود؛ ستاره ها اما، خیره و بی‌اعتنا نگاهش را پاسخ میگفتند. 

احساس خلا و پوچی بود که به طرز وحشیانه‌ای روحش را میدرید. فکر میکرد زیر آسمان پهناور به بی‌اهمیتی حشرات است!

مرگ! افکارش به سرعت بازتاب پرش سنجاقکی بر آب؛ به مغزش هجوم و سپس می‌گریختند.

به آسمان نگاه کرد، قوس‌های دودی و نقره‌ای، نرم‌نرمک، رخ تابان ماه را میپوشاندند.

...هجوم شدید افکار وحشتناک به مغزش متوقف شد، نسیمی آرام و نوازش‌گونه از راه رسید؛ دست‌های مُشت شده اش باز شد، بند انگشت هایش از زور فشار سفید شده بودند.

گویی سپیده‌دم با شتابی بی‌شرمانه جای نیمه‌شب را گرفت.

‌نیمه‌شب، قاتلِ عوضی‌!

  • آراگُل .