Born To Dei

بغضش را فرو خورد. چشم هایش با بی‌قراری این سو و آن سو را می‌کاوید گویی به دنبال ذره ای امید و آرامش می‌گشت.

کسی آن طرف آیینه دهن‌کجی می‌کرد. به او خیره شد و با صدای گرفته و دورگه ای که به‌نظر می‌رسید بعد از سال ها سکوت از حنجره اش خارج می‌شود گفت "تو یه دختربچه‌ی احمق بیشتر نیستی" و بلافاصله زد زیر خنده، خنده‌ی دردناک و هول‌انگیزی که در فضای اتاق می‌پیچید.

امشب مجبورش کردم باهام برقصه. اتفاقا داشت بهش خوش می‌گذشت.

آره من نیاز داشتم شارژ شم. 

وقتی لبخندشو میبینم تحمل شرایط برام آسون تر میشه، صبور تر میشم و البته قوی تر.

با اینکه میدونم هر لحظه ممکنه همه چیز متلاشی شه اما به طور وحشتناکی داره بهم خوش می‌گذره.

نوشته های مبهم، زندگی ته‌سیگاری و روز هایی که شب می‌مانند. همیشه منتظر این جمعه های نحس هستم. چیزی را به یادم می‌آورد که هیچ‌جوره نمیخواهم تکرار شود، حتی همان یک بار که به زبانم آمد بدترین حالت ممکن را تجربه کردم. چیزی مانند تلاش روح برای بیرون آمدن از قالب تن! اما یک جور محکومیت قی‌آلودِ سگی‌ست که باید طی شود.

کسی نمی‌فهمد، کسی نمیداند.

 پیرمرد توان هضم زمین خوردن را ندارد و تکه ای از مغزش که شمع هزار ساله‌ی تولدش را حمل میکند به یکباره خاموش میشود. چه کسی عصای پیرمرد را برداشت؟

بی‌خوابی‌ست و تهوعِ همه‌ی چیزهایی که در طول هفته به خوردت داده‌اند، شایدم تلقینی سیاه از تنفر یا ایستگاهی برای ایستادن فرار مغزها!

قطره‌ی خون با پریدن از پرتگاه رگ خودکشی می‌کند و سلول‌های دفاعی بدن قهقهه‌ی وحشتناکی سر می‌دهند.

در آخر همه چیز به‌قدری آشفته و غیر مرتبط است که نامه‌ی خداحافظی جمله‌ی نمیدانم چه بر رویم نوشت را با مچاله کردن خود آشکار میکند!

در گوشه ای ترین گوشه‌ی اتاق عنکبوتی غمگین، بی صدا ترین تار دنیا را می‌نوازد، دیوانه‌ی شعرهایم می‌رقصد و ناخن هایش دیوار را نقش می‌دهند.

سرش چو پتکی سربی واژه هارا می‌کوبد، بر سرشان فریاد می‌زند و الَک‌شان می‌کند؛ گویی در مردابی لجن‌گرفته پی ذره‌ای طلاست.

در اعماق آینه به دخترک چشم سیاهی می‌نگرد که با گونه های خیس از شیطنت می‌خندد،

نعره می‌زند بی‌شرمی‌اش را، جلوی دهانش را می‌گیرد ولـی در سیاهیَش غـرق می‌شود؛ غرقِ در خلاء، غرقِ در پوچی.

روزی سه بار خودش نبودن را توی دستشویی بالا میآورد و هربار با ذهنی دردناک جنین ناقصی از واژه ها می‌زاید.

از نکبت و خستگی که سراپایش را فرا گرفته به دنبال قطره ای روشنایی در این اقیانوس تاریکی، تا گم شدن در هزارتوی نفرت انگیز زندگی؛ همه چیز بن‌بست است و راه گریزی هم نیست.


صدای پارس سگ های ولگرد شنیده نمی‌شد، حتی فریاد باد خفه شده بود. سکوت برقرار شده بود، چنان سکوت سنگینی که به پرده‌ی گوش فشار می‌‌آورد؛ چنان عظیم بود که درفضا نمی‌گنجید!

چیزی به ذوب شدن شاخه‌ی لُختِ درخت زیر نگاه خیره‌اش نمانده بود؛ ستاره ها اما، خیره و بی‌اعتنا نگاهش را پاسخ میگفتند. 

احساس خلا و پوچی بود که به طرز وحشیانه‌ای روحش را میدرید. فکر میکرد زیر آسمان پهناور به بی‌اهمیتی حشرات است!

مرگ! افکارش به سرعت بازتاب پرش سنجاقکی بر آب؛ به مغزش هجوم و سپس می‌گریختند.

به آسمان نگاه کرد، قوس‌های دودی و نقره‌ای، نرم‌نرمک، رخ تابان ماه را میپوشاندند.

...هجوم شدید افکار وحشتناک به مغزش متوقف شد، نسیمی آرام و نوازش‌گونه از راه رسید؛ دست‌های مُشت شده اش باز شد، بند انگشت هایش از زور فشار سفید شده بودند.

گویی سپیده‌دم با شتابی بی‌شرمانه جای نیمه‌شب را گرفت.

‌نیمه‌شب، قاتلِ عوضی‌!

 

آرام بگیر، چشم هایت را ببند و به من گوش بده...

کسی چه میداند...شاید روزی برسد که من و تو، جوان تر از همیشه در خیابانی بی انتها قدم میزنیم. از کنار ویترین های رنگارنگ مغازه ها و کافه های دنج میگذریم؛ تو هدیه‌ی دخترک گل فروش، همان شاخه زر آبی را لابه‌لای موهایم می‌نشانی. انگار که خنده قصد محو شدن از روی لب هایمان را ندارد و حسابی جا خوش کرده.

پیرمردی را تصور کن که برایمان آکاردئون میزند همراه با سمفونی خش خش برگ ها زیر قدم هایمان و ما نیز زیر آسمانی که برایمان میبارد از اعماق وجود میخندیم و میرقصیم. رهگذران با حسرت، گاه لبخند به لب نگاهمان میکنند و از قضا یکی‌شان دیوانه خطابمان میکند.

 چشم هایت را ببند هنوز داستان های زیادی برای گفتن دارم. داستان دو دیوانه که قهرمان شهر شدند، دخترکی که در تنهایی اسیر بود و نقاشی میکشید، روزی نقاشی هایش جان گرفتند و او نجات پیدا کرد یا داستان دختری که با بوسه‌ی یار به زندگی بازگشت. کدامشان را میپسندی؟ هوم؟

چشم هایت را ببند جانم، شاعر نیستم اما خارج از وزن ها و قافیه ها، خارج از تمام آهنگ ها با ساده ترین کلمات، می‌توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم تا باور کنی، زندگی آنقدرها هم که می‌گویند پیچیده نیست.  تنها، تو چشم هایت را ببند و همراهم بیا...

جمعه مردیست سرشار از احساسات. او دلش معشوقه‌ای زیبا میخواهد که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد! معشوقه‌ای که خلأ آغوشِ گرمِ غروبش را پر کند و آرامش را به‌وجودش تزریق...

جمعه زن دل نازکی‌ست که دلش همزبانی میخواهد، که سرش را روی شانه اش بگذارد، با دست های قوی‌ ای که دورش گره شود و انگشت‌هایی آماده‌ی نوازشِ چند تار مو!

جمعه وقتی این چیز هارا ندارد، عجیب دلش میگیرد...

چه فرقی میکند؟

مغز هم یک روده‌ی فشرده شده است که بالای بدن قرار دارد؛ روده مواد هضم نشده را به خارج از بدن هدایت میکند و مغز نیز افکار غیرقابل هضم را.

در واقع نوشتن هم مانند سیفون عمل میکند، ضامنش را که بکشی از شر یک مشت افکار کثیفِ آزار دهنده خلاص میشوی.

گاهی ذهن هم که خسته میشود نیاز است که نسیمی سرد از میان لایه های مغز عبور کند.

 کاش مسیر عبور پیک هایم از لایه های مغزم بود، من مسیر روده ام را فکر میکنم!


بی شک که تخت خواب جنگ جهانی سوم است، یک جنگ خطرناک!

وقتی که روی آن دراز میکشی، خاطرات و افکارت را گلوله میکند و مسلسل‌وار به سمتت شلیک...

و تو زخم خورده‌ی جزئی از خودت میشوی.

آرام بخواب، پلک هایت را روی هم بگذار، چیزی به نابودی نمانده!

کاش خواب را هم میشد خرید، سفارش داد، با تلفن!

الو...یک خواب میخواهم، ترجیحا ابدی باشد فلانی و فلانی در آن باشند. اوه فلانی از قلم نیُفتد، مامان‌بزرگ باشد! باهم فلان‌جا برویم، پرواز بکنیم، بالای سر مردم، روی خیابان های شلوغ. میخواهم به همه یک شاخه رز آبی و یک لبخند هدیه بدهم.

 خندهٔ زیاد میخواهم، میشود کمی شادی هایش را زیاد کنید؟!

لطفا فکرو خیال های مزخرف نداشته باشد!

این اشک های شور لجز را هم نمیخواهم!

کمی چاشنی آغوش گرمش را هم اضافه کنید، ممنون...میفرستید؟!

و پیک در را میزند!

_بله

+خوابی را که سفارش داده بودید اورده ام!

_مچکرم، چقدر میشود؟

+حساب شده.

_کی؟!

+خدا